:: برای ورود به کانال تلگرام >> رمان فوریو << کلیک کنید ::

دانلود رمان

رمان فوریو , دانلود رمان , رمان عاشقانه , رمان , دانلود رمان عاشقانه , رمان طنز و کل کل , دانلود رمان جدید , دانلود رمان هیجانی و پلیسی , دانلود رمان ایرانی

محبوب ترین رمان های آنلاین انجمن

در لیست زیر تعدادی از بهترین رمان های در حال تایپ انجمن همراه با خلاصه و لینک قرار گرفته است

رمان با عشقت آرومم | الناز چهارراهی

دختری زخم خورده از عاطفه ی سنگی مردمِ روزگار . برای بهبود شرایطِ سختِ روحِ خراش برداشته اش به توصیه ی پزشکش ترکِ خانه می کند . برمی گردد به نوستالژی های کودکانه ی خانه ی مادربزرگ تا آنجا، باز درگیر پیچ و خم های جدیدِ زندگی شود، پیچ و خم هایی که هم درد است و هم درمان .

برای مشاهده رمان کلیک کنید
رمان در انتظار آرامش | mohaddese989

برهم خوردن نامزدی دو عاشق؛ یکی تن به ازدواجی می دهد ناخواسته... دیگری تن می دهد به کینه ؛ هر دو دستاویز می سازند تا درکار کسی که باعث این هجران است نفوذ کنند و حق خود را بگیرند. چه کسی باعث این جدایی ست ؟ آیا واقعا عشقی وجود دارد ؟

برای مشاهده رمان کلیک کنید
رمان گرد پریشانی | هستی آذریان

دلارام دختری بیست وپنج ساله است که طی اتفاقاتی نوزادی را که به طور مشکوک گم شده بود پیدا می کند. او که همسر و دختر یک ساله اش را از دست داده در کنار مادرش زندگی می کند و زندگی اش را با کار کردن در مطب دکتر علی پور که از قضا از دوستان همسر مرحومش است تامین می کند.

برای مشاهده رمان کلیک کنید

رمان ، از یک نما زیبا به نام عشق هستی

نوشته نازی مهدوی کاربر رمان فوریو

New One Shot By Nazi Mahdavi Called Eshghe Hasti

رمان ، از یک نما زیبا به نام عشق هستی

رمان ، از یک نما یا به اصطلاح وان شات یعنی داستان از یک صحنه در واقع بهترین و زیباترین صحنه ها در این نوشته ها به نمایش در میاد و چکیده ای از رمان در قالب چند صفحه یا میشه گفت یه جور متن ‌کوتاه هدفدار بدون تغییر زمان و مکان

قسمتی از این نوشته :

هميشه دست ميگذاريم روى آدمهايى كه از فرسخ ها معلوم است كه آدمِ نماندن اند هميشه دست ميگذاريم روى آدمهايى كه

ما را برای خودمان نميخواهند....... ما نسلِ انتخاب هاى اشتباهيم...

 

به نام خداوند نون و قلم خداوند آزادی و عشق و غم

دستای لرزونم رو روی دستگیره در گذاشتم و آهسته و بی سرو صدا پایین کشیدم.

در رو باز کردم و بین درگاه ایستادم.

نگاهم رو دور اتاق چرخوندم،کوچکترین وسیله هم جابه جا نشده بود.

سر چرخوندم ونگاهم رو به مردی دوختم که کنار پنجره روی ویلچر نشسته بود و نگاهش رو به حیاط و درختان تنومد و سربه فلک کشیده، سپرده بود.

مردی که هستیش بودم، مردی که یک پسر را به او ترجیح دادم

 قدم هام رو به سمت مرد ویلچر نشین برداشتم.

به کنارش که رسیدم، زانوهام تحمل سنگینی وزن شرم و پشیمونی رو از دست دادن، روی زمین زانو زدم و سرم رو روی پاهاش گذاشتم.

دستای سرد و لرزونم رو روی دست چروکینش کشیدم و بوسه ای پشت دستش کاشتم.

با صدایی که از بغض میلرزید گفتم:سوگلیت برگشته بابایی، اما شرمنده و پشیمون، شرمنده بابت اینکه به خاطر مردی صدام رو بالاتر از صدات بردم که اون موقع تموم فکر و ذهنم رو درگیر خودش کرده بود اما حالا ارزش یک گذر ساده از ذهنم رو هم نداره، پشیمونم به خاطر این که به حرف اولین تکیه گاه و عشق زندگیم گوش نکردم.

بابایی هستی، دخترت اشتباه کرد، یه اشتباه بزرگ... خیلی بزرگ...من لیاقت ندارم که ازم راضی باشی ولی... ولی میخوام ببخشیم... میخوام اشتباهم رو ببخشی!

سکوت کردم،ازشدت گریه به هق هق افتادم.

پدرم، پناه روزای بی مادریم، به خاطر خودخواهیم فرتوت و ناتوان شده بود و تمام سه سالی که دست به گریبان انتخاب اشتباهم بودم، همدمش ویلچری شده بود که ازمن بهش وفادار تر و بامعرفت تر بود.

دلشکسته سرم رو از روی پاهای نحیفش برداشتم و نگاه خیسم رو به صورت مهربونش دوختم.

چونم از شدت بغض میلرزید.

_ بابایی... نمیبخشی؟!

سکوت تنها جوابم بود، ثانیه ها ودقایق گذشتن و نگاه شرمزده ومنتظر من خیره به لبهای بی رنگ و ترک خورده ی مرد روبروم بود.

نا امید و سرخورده سرم رو پایین انداختم.

به آرومی زمزمه کردم: حق داری که نبخشی... حق داری... نمک خوردم و نمکدون شکستم... بی ارزش تر از اونم که حتی بخشیده بشم، چون خودم مسبب حال و روز امروز هردومونم... خودم کردم که لعنت برخودم باد

با طمأنینه از زمین بلند شدم و نگاهم رو برای آخرین بارنگاهم رو دور اتاق چرخوندم، نگاهم به قاب عکس بزرگ  روی دیوار افتاد.

دلم برای روزای سه نفرمون، برای خنده های بلند و از ته دلمون تنگ شده بود.

لبخند محو تلخی روی لبم نشست.

به سمت در خروجی عقب گرد رفتم.

بغض وحشیانه به گلوم چنگ انداخته بود.

_خداحافظ اولین و آخرین مرد زندگیم... خداحافظ بهترین عشق زندگیم... خداحافظ

صدای هق هقم به اعصاب سکوت حکم فرما چنگ می انداخت، نگاه از مرد روبرم گرفتم و پشت بهش ایستادم.

عزمم رو جزم کردم و اولین قدم رو برداشتم، دومین و سومین قدم و سکوتی که همچنان برقرار بود.

پاتند کردم و قدم های بعدیم رو سریع تر برداشتم.

_ هستی، بابا!

با شنیدن صداش پاهام به زمین میخکوب شدن.

صداش مثل جریان خون توی وجودم به غلیان افتاد.

لبخندی از ذوق روی لبم سبز شد.

برگشتم ونگاهی که برق میزد رو بهش دوختم.

_ جان هستی؟!

دستاش رو از هم جدا کرد.

آغوش مرد روبرم دوباره سهمم شد.

سهم روزهای بی کسی و تنهاییم، به سمتش دویدم و خودم رو توی آغوشش جا دادم.

دستهای زبرش رو روی سرم کشید.

 

_ خوش اومدی دخترم... خوش اومدی

متن این نوشته هارو داخل سایت قرار میدیم براتون و دیگه نیازی به دانلود فایل نیست  

تمامی حقوق این نوشته ها نزد رمان فوریو محفوظ است و کپی برداری فقط و فقط با ذکر اسم و لینک این سایت مجاز می باشد

لینک های دانلود
به این رمان امتیاز دهید.
5 / 5
[ 37 رای ]
[ 146 امتیاز ]
بازدید : 3617 بار دسته بندی : رمان از یک نما | One Shot , رمان از یک نما زیبا , تاريخ : یکشنبه 17 بهمن 1395 به اشتراک بگذارید :
دیدگاه کاربران
نظرات کاربران
Sadaf می گه :
1395/11/23 , 0:00

چجوري ميشه دانلودش كرد

پاسخ : توضیح داده شده
واسه دانلود نیست

    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی